محمد بن على بن محمد شبانكاره اى

143

مجمع الانساب ( فارسى )

لشكر مغول برسيدند و جملگى زنان و عورات و خزاين همه غارت كردند و آن صد و پنجاه هزار سوار كس ندانست كه چگونه نيست شدند . و گويند سلطان قريب صد فرسنگ پياده برفت و رنجور شد و چون خبر هتك پردهء حرم بشنيد شكمش فرو شد و بمرد . سبحان اللّه القادر كيف يشاء كه سلطانى بدان حشمت و هيبت در سال اول چنان به عظمت كه فلك از سياست او مىلرزيد و در سال دوم چنان ذليل كه در بيابانى به پاى تهى بىكفن جان بداد . خدايا حاكم مطلق تويى . و اللّه اعلم . السلطان جلال الدين منكبرنى بن محمد بن تكش سلطان جلال الدين منكبرنى با پدر بود در جزيرهء آبسكون و مهتر پسران بود و ولايتعهد داشت . چون لشكر مغول به جزيره رسيدند او از راه آب برآمد و راه خوارزم گرفت . و خوارزم هنوز ايل نشده بود و دو پسر سلطان محمد آنجا بودند با زن سلطان و اين پسران يكى ازرق سلطان « 5 » نام بود و يكى آق‌ملك . و خوارزم را فروگرفته بودند به عزم آن كه سلطان جلال الدين را راه ندهند . سلطان جلال الدين چون اين معنى بديد به خراسان رفت و در نيشابور بنشست مدتى مرمت حال خود و لشكر كرد چون انتعاشى پيدا كرد روى به غزنين نهاد كه مملكت او بود . ملوك آنجا جان بر ميان بستند و سلطان جلال الدين در غزنين بر تخت نشست و لشكرى بسيار بر وى جمع شدند از ترك و تركمان و خلج و هندو و كابلى و سيستانى و غيرهم و خبر آمد كه تكجل نويين از امراى چنگيز خان به ولايت پروان رسيد . سلطان روى بديشان نهاد و جنگى مردانه كرد و مغولان به هزيمت شدند . چون پيش چنگيز خان شدند فرمود تا سىهزار سوار به تكجل باز دادند و در فور باز - گردانيد . چون به حدود غزنين رسيد سلطان جلال الدين با پنجاه هزار سوار روى به وى نهاد و آن روز حربى سخت كردند روز ديگر مغول تمثالها ساختند و صفى از تمثال از پس لشكر بداشتند . لشكر سلطان پنداشتند كه ايشان را مدد رسيده بترسيدند و پشت بدادند . سلطان جلال ثبات نمود و بايستاد تا مغول را هزيمت داد و مظفر گشت و به غزنين باز آمد . و دو ملك بودند در غزنين : يكى امين‌ملك و يكى اغراق‌ملك . ميان ايشان ماجرايى افتاد و امين‌ملك تازيانه‌اى بر سر اغراق زد .

--> ( 5 ) . در تاريخ گزيده : « ارزلاغ » .